نگاهی به نمایش روایت های متقاطع از یک قتل به قلم علیرضا روح نواز
honarguilan
11 آذر 1396
افزودن به علاقمندی ها
شما وارد سایت نشدهاید
جسد تاملی بر متن و اجرای نمایش روایتهای متقاطع از یک قتل
طراح و کارگردان مجید کاظم زاده مژدهی, اسامی هنرجویان نقش افرین در ذیل خواهد آمد و.
فرایند شکل گیری درام الهام گرفته از شیوه روایت اکوتا گاوا , داستان دربیشه است با این توضیح که جنازه فردی بنام فرهاد(عارف روستا) در جنگل سراوان محوریت سوژه بداهه پردازی هنرجویان(اموزشگاه هنری سیمرغ) قرار میگیرد و تک تک افراد بنا بر استعداد وخلاقیت و توانش ذهنیشان روایتهای متنوع و متقاطع از سوژه مذکور را بعد چند ماهزیر نظر مجید کاظم زاده مژدهی,درقالب یک متن منسجم دراماتیزه نموده وبرای محک زدن توان بازیگری خود,درساحت صحنه بنمایش گذاشتند. تماشاگران دراغاز و پایان نمایش شاهد جسدی هستند که عنصر اصلی درام بوده وکاراکترها بامونولوگ در شرایط بی مکانی و بی زمانی در چند وچون نحوه مرگ سوژه واگویی و یا روایت میکنند ودر ربع پایانی نمایش,جسد بزبان امده واقرار میکند که [من خود کشی کردم.کسی مرا نکشته است] این کلام سوژه اصلی درام است که دراغازنمایش تماشاگر شاهدجنازه او است.و درطول چند صحنه با کنش کلامی چند نفر که بعضی ها اعتراف به قتل رساندنش میکنند و چند نفر دیگر انکار.ودر حد وفاصله اعترافات بازیگران, مقتول یا جسد انگار ازجهان اشباح برگشته باشد, بیان میکندکه با دختری بنام زیبا(ستایش مرتضوی) بجنگل سراوان امده است. و مطلع میشودکه زیبا قبلانامزد پسرعمویش (تارخ میر میناچی) بود.وی, فردی خلافکار وشرور (سامان لاله) رابا پول تطمیع میکند تا در روز ملاقات زیبا یا فرهاد را بقتل برساند.جسد یا همان فرهاد مجددا بحالت اولش برمیگردد. در دوصحنه نگهبان پارک جنگلی (شایان مهدی زاده) که خیلی کمرنگ دربافت روایت نمود دارد.مونولوگ وی درکم و کیف اتفاق رفته برسوژه(فرهاد )گره ای رانمی گشاید .و از اغاز تا پایان نمایش دختر خردسالی (روکسانا علیپور)که ازفرم بازیش میتوان حدث زدکه حضوری ذهنی دارد. بوضوح مشخص نمیگرددکه وی نماد چیست ویاکیست؟واگر درصحنه نبودچه خدشه ای براجرا واردمیشد؟ ویاعنوان نمایش(روایتهای متقاطع ازیک قتل) .این عنوان بااعتراف سوژه درربع پایان نمایش کاملا تناقض اشکاردارد.ودر کل نمایش هم اشکارا اشاره نمیشود که او پیش ازخودکشی نوشته ای ازخودبجا گذاشته ویاکسی شاهد این اتفاق بوده است.ایا زیبا,که در روز واقعه درکلبه جنگلی با وی خلوت داشته نمیشد که تلویحا راز مرگ فرهاد رابرملاکند؟
و مریم (سمیرادروگر ) معلوم نیست چگونه درمکان حادثه حضور یافته است؟ وی دلباخته فرهاد است او نیزروایتگراین حادثه است اما ازشدت عشق و تنفر به فرهاد در وضعیت روان پریشی میگوید,,من اورا کشته ام. و دراین اثنا فردی که معلوم نیست ایا درویش است یا معتاد یا چوپان(مهدی علیمی) همصدا با مریم, ارتکاب بقتل فرهاد را,انکار میکند. حضور همین فردنیز در زمان و مکان حادثه بی اما واگر نیست. لباس و ابزار وی و تیپی که از او دیدیم بیشتر شبیه تابلوی نقاشان سبک انتزاعی بود تا یک چوپان ویادرویش.وموردیکه از نقایص متن محسوب میشود وان اینکه,در کلیت متن به علل وانگیزه اعتراف کاراکترها بقتل ویا نفی قتل نمیشود. مشخص نیست ایا انان دراداره اگاهی اند, یادر اتاق بازرس ویژه قتل؟ فقط در یک صحنه گرفتن اعتراف توام با شکنجه از یک فرد (سامان لاله) نمایشی شد. وانگهی انگیزه اعتراف چیست؟ و برای چی باید اعتراف کنند وقتیکه مقتول خودش بخودکشی اش اقرار میکند؟ کاراکترهای صحنه, چه ارتباط معنایی ومفهومی باتصاویر ویدیو پروجکشن دارند؟ ایا منظور القا ویا تاکید بر وجودمجازی درتقابل با باحضور عینی کاراکترها است؟ یا بازنمایی از لحظات اعتراف متهمان است؟ چند نفر قتل را بگردن میگیرند و چند نفر نیز اعلام بیگناهی میکنند. اگاهیم که صحنه واقعیت عینی کنش و واکنش ظاهر وباطن نمایش است چه محض تخیل باشد ویا نمادگرایانه انچه که تماشایی شد ویا عینیت یافت اقرارجسد به خودکشی است نه قتل! کل نمایش بر سیاق سیال ذهن, وتک گویها(اقتدار مونولوگ بر دیالوگ) برامده از بداهه پردازی بسامان شد. دراجرای بداهه نیزاصل علیت لحاظ میشود. یعنی چرایی کنش کلامی و فیزیکی کاراکترها یک امر اجتتاب ناپذیر است واگر غیر این فرض شود کل بداهه بی معنا وپوچ است.لذا در صحنه ایکه فرهاد(عارف روستا)اقرار بخودکشی میکند,ساختار کلیت متن, اوار میکند.ایادر اجرای کاراکتری بشکل مفهومی و نا محسوس به خود کشی فرهاد ,اشاره ای داشته است تا گره گشایی نمایش تحقق یابد وذهن مخاطب از تعلیق به قطعیت برسد؟ایا احتمال میرودکه مخاطبان متوجه این نکته ظریف دراجرا نشده باشند؟ یا کارگردان ازینکه ذهن مخاطب در پایان نمایش از تعلیق به قطعیت برسد تعمدا ابا داشت؟بعقیده نگارنده انچه که حس میشد این بود ک اکثرتماشا گران بدون حصول انسجام ذهنی از متن و اجرا سالن را ترک کردند.وشاید این سوال در ذهنشان طرح شود که درهم تنیدگی کنشهای کلامی وفیزیکی دو یا سه بازیگر همزمان باهم در حول وحوش یک موضوع واحد در مساحت صحنه ایاالزامی بود؟ایامدیریت کردن نگاه وذهن مخاطب در راستای پیگری انات نمایش از ابتدایی ترین و اصلی ترین وظایف کارگردان نیست؟
طراح و کارگردان مجید کاظم زاده مژدهی, اسامی هنرجویان نقش افرین در ذیل خواهد آمد و.
فرایند شکل گیری درام الهام گرفته از شیوه روایت اکوتا گاوا , داستان دربیشه است با این توضیح که جنازه فردی بنام فرهاد(عارف روستا) در جنگل سراوان محوریت سوژه بداهه پردازی هنرجویان(اموزشگاه هنری سیمرغ) قرار میگیرد و تک تک افراد بنا بر استعداد وخلاقیت و توانش ذهنیشان روایتهای متنوع و متقاطع از سوژه مذکور را بعد چند ماهزیر نظر مجید کاظم زاده مژدهی,درقالب یک متن منسجم دراماتیزه نموده وبرای محک زدن توان بازیگری خود,درساحت صحنه بنمایش گذاشتند. تماشاگران دراغاز و پایان نمایش شاهد جسدی هستند که عنصر اصلی درام بوده وکاراکترها بامونولوگ در شرایط بی مکانی و بی زمانی در چند وچون نحوه مرگ سوژه واگویی و یا روایت میکنند ودر ربع پایانی نمایش,جسد بزبان امده واقرار میکند که [من خود کشی کردم.کسی مرا نکشته است] این کلام سوژه اصلی درام است که دراغازنمایش تماشاگر شاهدجنازه او است.و درطول چند صحنه با کنش کلامی چند نفر که بعضی ها اعتراف به قتل رساندنش میکنند و چند نفر دیگر انکار.ودر حد وفاصله اعترافات بازیگران, مقتول یا جسد انگار ازجهان اشباح برگشته باشد, بیان میکندکه با دختری بنام زیبا(ستایش مرتضوی) بجنگل سراوان امده است. و مطلع میشودکه زیبا قبلانامزد پسرعمویش (تارخ میر میناچی) بود.وی, فردی خلافکار وشرور (سامان لاله) رابا پول تطمیع میکند تا در روز ملاقات زیبا یا فرهاد را بقتل برساند.جسد یا همان فرهاد مجددا بحالت اولش برمیگردد. در دوصحنه نگهبان پارک جنگلی (شایان مهدی زاده) که خیلی کمرنگ دربافت روایت نمود دارد.مونولوگ وی درکم و کیف اتفاق رفته برسوژه(فرهاد )گره ای رانمی گشاید .و از اغاز تا پایان نمایش دختر خردسالی (روکسانا علیپور)که ازفرم بازیش میتوان حدث زدکه حضوری ذهنی دارد. بوضوح مشخص نمیگرددکه وی نماد چیست ویاکیست؟واگر درصحنه نبودچه خدشه ای براجرا واردمیشد؟ ویاعنوان نمایش(روایتهای متقاطع ازیک قتل) .این عنوان بااعتراف سوژه درربع پایان نمایش کاملا تناقض اشکاردارد.ودر کل نمایش هم اشکارا اشاره نمیشود که او پیش ازخودکشی نوشته ای ازخودبجا گذاشته ویاکسی شاهد این اتفاق بوده است.ایا زیبا,که در روز واقعه درکلبه جنگلی با وی خلوت داشته نمیشد که تلویحا راز مرگ فرهاد رابرملاکند؟
و مریم (سمیرادروگر ) معلوم نیست چگونه درمکان حادثه حضور یافته است؟ وی دلباخته فرهاد است او نیزروایتگراین حادثه است اما ازشدت عشق و تنفر به فرهاد در وضعیت روان پریشی میگوید,,من اورا کشته ام. و دراین اثنا فردی که معلوم نیست ایا درویش است یا معتاد یا چوپان(مهدی علیمی) همصدا با مریم, ارتکاب بقتل فرهاد را,انکار میکند. حضور همین فردنیز در زمان و مکان حادثه بی اما واگر نیست. لباس و ابزار وی و تیپی که از او دیدیم بیشتر شبیه تابلوی نقاشان سبک انتزاعی بود تا یک چوپان ویادرویش.وموردیکه از نقایص متن محسوب میشود وان اینکه,در کلیت متن به علل وانگیزه اعتراف کاراکترها بقتل ویا نفی قتل نمیشود. مشخص نیست ایا انان دراداره اگاهی اند, یادر اتاق بازرس ویژه قتل؟ فقط در یک صحنه گرفتن اعتراف توام با شکنجه از یک فرد (سامان لاله) نمایشی شد. وانگهی انگیزه اعتراف چیست؟ و برای چی باید اعتراف کنند وقتیکه مقتول خودش بخودکشی اش اقرار میکند؟ کاراکترهای صحنه, چه ارتباط معنایی ومفهومی باتصاویر ویدیو پروجکشن دارند؟ ایا منظور القا ویا تاکید بر وجودمجازی درتقابل با باحضور عینی کاراکترها است؟ یا بازنمایی از لحظات اعتراف متهمان است؟ چند نفر قتل را بگردن میگیرند و چند نفر نیز اعلام بیگناهی میکنند. اگاهیم که صحنه واقعیت عینی کنش و واکنش ظاهر وباطن نمایش است چه محض تخیل باشد ویا نمادگرایانه انچه که تماشایی شد ویا عینیت یافت اقرارجسد به خودکشی است نه قتل! کل نمایش بر سیاق سیال ذهن, وتک گویها(اقتدار مونولوگ بر دیالوگ) برامده از بداهه پردازی بسامان شد. دراجرای بداهه نیزاصل علیت لحاظ میشود. یعنی چرایی کنش کلامی و فیزیکی کاراکترها یک امر اجتتاب ناپذیر است واگر غیر این فرض شود کل بداهه بی معنا وپوچ است.لذا در صحنه ایکه فرهاد(عارف روستا)اقرار بخودکشی میکند,ساختار کلیت متن, اوار میکند.ایادر اجرای کاراکتری بشکل مفهومی و نا محسوس به خود کشی فرهاد ,اشاره ای داشته است تا گره گشایی نمایش تحقق یابد وذهن مخاطب از تعلیق به قطعیت برسد؟ایا احتمال میرودکه مخاطبان متوجه این نکته ظریف دراجرا نشده باشند؟ یا کارگردان ازینکه ذهن مخاطب در پایان نمایش از تعلیق به قطعیت برسد تعمدا ابا داشت؟بعقیده نگارنده انچه که حس میشد این بود ک اکثرتماشا گران بدون حصول انسجام ذهنی از متن و اجرا سالن را ترک کردند.وشاید این سوال در ذهنشان طرح شود که درهم تنیدگی کنشهای کلامی وفیزیکی دو یا سه بازیگر همزمان باهم در حول وحوش یک موضوع واحد در مساحت صحنه ایاالزامی بود؟ایامدیریت کردن نگاه وذهن مخاطب در راستای پیگری انات نمایش از ابتدایی ترین و اصلی ترین وظایف کارگردان نیست؟
و اگر ادعا میشود که در جهان نمایش هر غیر ممکنی ,ممکن است, سخن صحیحی است اماچنین مواردی حتی در ساحت رمان,قصه ودرام در انتزاعی ترین شکل ممکنه فاقد عناصر علی ومعلولی یا پیرنگ یا طرح نیست.گو اینکه درام و فیلم به سبکهای جریان سیال ذهن, ,فانتزی, تخیلی ,درهم تنیدگی و فروریختگی توالی زمانی ونیزجهش ناگهانی,زمان ,مکان,موقعیت, ودگردیسی جسمی و روحی کاراکترها و پدیدار شدن حوادث خارق العاده و غیر منتظره یک , قاعده است.با اینحال فضای حاکم بر جهان متن و نمایش یا فیلم بسیاق مذکور طوری بازنمایی میشود تا ذهن مخاطب در پردازش انچه که دیده ویا شنیده دچار گیجی, اشفتگی,پریشانی نگردد.البته توقع هم نیست که همه مخاطبان تمامیت نمایش را رمزگشایی کنند.طبعا هر مخاطبی بتناسب ظرف بینش و اندیشه اش از انچه که دیده است فهمی تحصیل میکند. ویا کلیت نمایش ویا فیلم را نپسندد و معترض هم باشد. بدیهی است که نمی توان به مخاطب حقنه کرد که مثل ادراک و نگاه کارگردان به اجرا بنگرد. بااین وجود نگارنده از زاویه دیگر به اجرا وشیوه نمایش,دیدگاهم را مطرح میکنم. اول,اشکال برعنوان نمایش وارد نیست .اوژن یونسکو نمایشنامه ای دارد بنام اوازخوان طاس در کل درام نه کله طاسی میایدونه اوازخوان .دوم حضور نمادین دختر خردسال (رکسانا علیپور) که نه تنهابی ربط نیست بلکه عنصر تشدید وتاکید بر فضای ذهنی نمایش است. ونحوه بازی رکسانا سیاهی و دلهره و مخوف بودن چند صحنه را, تلطیف میکرد.ونیز میتوان ادعا کردکه وی تجسم دو روی نهاد تک تک کاراکترهاست که تعدادی هنوز وجهه انسانیت دارند وتعدادی بنابر اعمال واندیشه زشت وبدشان, شکل شریر یافته اند.رنگ لباس و دستان خون الود وی( رکسانا )مطابق با روحیات کاراکترهاو فضای مفهومی درام بود. پخش تصاویر بازیگران در بکران صحنه, اعتراف ویا بازجویی را برمی تاباند.و مونولوگ(مریم مومنی) همسر جسد(عارف روستا ) که گوشی همراه راعامل اصلی لغزش, وانحراف اخلاقی همسرش تلقی میکند. در کنار هم نهادن این کنش با صحنه ایکه دختر نوجوان(الهام امیری) که صرفا میخواسته در فضای جنگلی سراوان چند عکس سلفی ازخودش بگیرد.وی باپرتاب کردن گوشیش بشکل نمادین, دور کردن شی ایست که ادمی را ناخواسته در موقعیتهای هولناک و بحرانی قرارمیدهد.و عنوان نمایشنامه که دروغگومحض است,تلویحا اشاره داردبه پخش شایعات و دروغ پراکنی. سوم اینکه کل درام مونولوگ است نه دیالوگ,غیر مستقیم تنهایی انسان معاصر را پدیدار میکند. از دیدگاه اندیشمندان روانشناسی اجتماعی ابزارهای فوق مدرن اعم از گوشیهای هوشمند,کامپیوتر,عامل اصلی انشقاق, درون خانوادگی, موجب ناهنجاری اخلاقی و منزوی کردن انسان معاصر تلقی میشوند. چهارم, اخرین کاراکتر در پایان نمایش که با جامه سیاه و دستانی خون الود و بدون کلام در صحنه حضور مییابد (مریم همتی) و ارام ارام با نگاه به جسد صحنه را ترک میکند شاید وی شاهد خودکشی سوژه بوده و کلامش را شنیده باشد.البته برداشت نگارنده بر مبنای تعبیروحدث و گمان است لذا قابل اثبات و یا تطبیق دادن بخودکشی سوژه نیست.ومتن از منظرمنطق روایی چند مشکل مبنایی ا دارد. واما,طراحی صحنه ومیزانسنها گرچه شبیه فیلمهای زامبی, جن گیر بود.ایحال با فضای غالب متن منطقی بود.مریم مومنی,درایفای نقش خوب . ظاهرشد.سمیرا دروگر و ستایش مرتضوی درابتدای خط بازیگری با اعتماد بنفس قدم گذاشتند.واگر این مهم را باجدیت و دانش مربوطه ادامه دهند. امید میرود که حظ هنر بازیگری را ادراک کنند. مهدی علیمی, معلوم نکرد نقش معتاد دارد یا چوپان,یا درویش؟ رکسان علیپور حضوری جذاب داشت.بقیه بازیگران هنوز با جهان نمایش و کم وکیف هنربازیگری فاصله دارند.میزانسن اغاز و پایان نمایش مفهومی جلوه کرد به این معنا که انسان معاصریادرمرگ کسی دورهم جمع میشوند ویا درجشن عروسی. کلیت متن ونمایش بدانحدکه دربرشور ادعا میشد, انطورکه انتظار میرفت در اجرادیده وتماشایی نشد.درخاتمه برای تیم اجرایی که در اغاز و ابتدای جاده منتهی به میدان بازیگری هستند ارزوی موفقیت دارم.

